جنس غم همه ما از نرسیدن و نداشتن و نشدنه
این روزها خیلی به روزگارم دقت کردم
قسمت بزرگی از غم این روزهای من
شبیه غمی که سین داشت
اون هر لحظه از سخت شدن زندگی پریشون بود و می گفت چرا هر چی میدوعه نمیرسه، همیشه من دلداریش میدادم که شرایط همه اینجوریه همه این درد رو دارن و همیشه ته دلم می دونستم که واسه رسیدن به چیزی که میخواد تواناییش رو داره و فقط یکی باید کنارش باشه و کمکش کنه تا خودش رو قبول داشته باشه. فکر میکردم که داره خیلی سخت گیرانه به پروسه زیستن نگاه میکنه، خودم امید داشتم که میشه و امکان پذیره زندگی قابل قبولی رو تجربه کنیم...
اما امروزه روز، که به یقین رسیدم دیگه نمیشه خونه خرید، نمیشه بچه دار شد، نمیشه بی دردسر ازدواج کرد و یه زندگی رو ساخت، نمیشه بی دغدغه زندگی کرد و آرامش داشت... حالم خوب نیست.
سین خیلی زودتر درگیر این غم بود و من خیلی تلاش کردم که ازش فرار کنم و دچارش نشم اما رهایی ازش ممکن نیست... دیر و زود داره اما حتما اتفاق می افته