نرمال پیپل

قسمت هشتم هستم، ده دقیقه هم نگذشته

فیلم های هالیوودی همیشه همینقدر حس تلخ رو به آدم القا میکنند، حس عقب موندگی، حس جازدگی‌، از یه دوچرخه سواری دو نفره با پارتنرت از یه شام ساده خوردن تو یه گوشه پرت دنیا با دوستات، از یه بستنی خوردن تو میدون یه شهر ایتالیایی با پارتنرت.

این روزها با سین به همونجایی رسیدم که همیشه میترسیدم بعد دوازده سال همه چی آروم و بالغانه شده. خیلی دیره و من این همه آرامش و احترام رو نمیتونم تحمل کنم وقتی میدونم سالهای سختی رو متلاطم گذرونیم. نمیخوام بپذیرم که همه چیز میتونست هزار بار بهتر باشه اما ترسیدیم و جا زدیم و بلد نبودیم و نخواستیم یاد بگیریم. کاش هرگز جرات پیام دادن نمی‌داشتم . یا حداقل خیلی زودتر یاد میگرفتم زندگی کردن رو

معجزه

برای هر آدمی ، معجزه روش متفاوتی برای تغییره، تغییری که خیلی بزرگ و سخت و غیر قابل باور باشه. بعد از دو سال من با سین حرف زدم، یک هفته ست. و تو این مدت تقریبا هیچ سانسوری نبوده، هیچ وقت. از غصه‌های بزرگم گفتم از درگیری‌هام، از ترس‌هام. از چیزهایی گفتم که هرگز راجع بهش حرف نزده بودم. از چیزهایی که حتی فکرش رو نمیکرد. 

اون هم از چیزهایی گفت که من نمیدونستم، یا فراموش کرده بودم.... 

حرف زدن معجزه من بود. 

نترسیدن از قضاوت شدن.

نترسیدن از طرد شدن.

نترسیدن از بی ارزش ظاهر شدن.

نترسیدن از ضعیف بودن، من ضعیف بودم و هستم اما برای همه یه غول قوی جثه ساخته بودم. که می‌تونه کل آدما رو ضربه فنی کنه، اما تو خالی بودم. تو وقتایی که قرار بود جنگ تن به تن کنیم، من شرحه شرحه میشدم و از ترس فهمیدن بقیه، فرار می‌کردم اما دیشب پیش سین نشستم و گریه کردم ، اشک ریختم و هق هق کردم. دیگه قوی و نفوذناپذیر نبودم اما هنوز براش ارزشمند بودم. 

سین بهترین دوست من بود. که با اشتباهاتم، تو گذشته‌م جا گذاشتمش. و الان فقط بهترین دوست و پارتنر سابق من محسوب میشه

انتخاب

دیشب نون میگفت تا اینجای ازدواج خوبه فقط قسمت انتخابش خیلی سختهههه خیلی سخت و بدون هیچ خوشحالی و شوقی، بیشترش همون ترس و هیجان و استرسه.

کلا انتخاب سخته، انتخاب همسر از همه سخت تر، انتخاب شغل جدید، راه انداختن یا استخدام ، ترک کردن کشور، ترک کردن خانواده واسه استقلال، حتی انتخاب لباس مناسب وقتی قراره بری دیت، مدل مو برای یه جشن تولد ساده ، انتخاب دوست و رفیق هم خیلی سخته. همه انتخابها خیلی سخت هستند واسه همینه اصن مارک زاکربرگ رفته صد تا تی شرت شلوار آویزون کرده تو کمدش که فکرش رو‌ درگیر این انتخاب نکنه. 

ح تو جلسه شنبه بهمون گفت، اعتماد کنید به خدا و نترسید، نترسیدن شما یعنی اعتماد کردن به قدرت خداوند.

ببخشید خدا که خیلی ترسو هستم.

ستاره‌ی سهیل

که زندگی دو سه نخ کام است

و عمر سرفه ی کوتاهی

 

 

دیالوگ باکس ازت ممنونم برای اپیزود سی و هشت.