معجزه

برای هر آدمی ، معجزه روش متفاوتی برای تغییره، تغییری که خیلی بزرگ و سخت و غیر قابل باور باشه. بعد از دو سال من با سین حرف زدم، یک هفته ست. و تو این مدت تقریبا هیچ سانسوری نبوده، هیچ وقت. از غصه‌های بزرگم گفتم از درگیری‌هام، از ترس‌هام. از چیزهایی گفتم که هرگز راجع بهش حرف نزده بودم. از چیزهایی که حتی فکرش رو نمیکرد. 

اون هم از چیزهایی گفت که من نمیدونستم، یا فراموش کرده بودم.... 

حرف زدن معجزه من بود. 

نترسیدن از قضاوت شدن.

نترسیدن از طرد شدن.

نترسیدن از بی ارزش ظاهر شدن.

نترسیدن از ضعیف بودن، من ضعیف بودم و هستم اما برای همه یه غول قوی جثه ساخته بودم. که می‌تونه کل آدما رو ضربه فنی کنه، اما تو خالی بودم. تو وقتایی که قرار بود جنگ تن به تن کنیم، من شرحه شرحه میشدم و از ترس فهمیدن بقیه، فرار می‌کردم اما دیشب پیش سین نشستم و گریه کردم ، اشک ریختم و هق هق کردم. دیگه قوی و نفوذناپذیر نبودم اما هنوز براش ارزشمند بودم. 

سین بهترین دوست من بود. که با اشتباهاتم، تو گذشته‌م جا گذاشتمش. و الان فقط بهترین دوست و پارتنر سابق من محسوب میشه

جنسیت شناسی

کسی هست که مث من معتقد باشه، کوه ها زن هستند و ابرها مرد؟!

خوشحالی های کوچک

میتونی منو با یه جفت جوراب 

یه نوشیدنی گرم ترجیحا شکلاتی 

یه پیاده روی خفن تو روز بارونی_برفی، به شرطی که تهش برام نرگس بخری

با یه کتابی که چشم و دلم دنبالشه

با یه بپوش بریم شب ببینیم

با یه دسته گل که عطرش دیوونه کننده باشه

با یه شیشه کوچیک از عطر خودم که بگی چون با این عطر جذاب ترینی

با یه رژلب قرمز که بگی چون قرمز قشنگترینه رو لبات

با یه شکلات هوبی

یا حتی یه بوسه بی هوا

اونقدر خوشحال کنی که خودت حظ کنی از بودنت تو زندگیم

من که دیگه رو اوج ابرهام بخاطر بودنت

 

پ.ن : البته با چیزهای گرون قیمت هم خوشحال میشم و اونام لازمه اما خب مگه زندگی همین چیزهای کوچیک نیست، روزها و لحظه هایی که داریم از دستشون میدیم؟!

پ.ن : با سوییچ ماشین و کلید خونه و لباسای مارک دار و جواهرات و ساعت و ..... هم میتونی منو ببری تو ابرها ، هیچ مشکلی ندارم باهاش.

کیفمُ زدن

داشتم از ممد می گفتم براش حالمونم خوش نبود چون بابای آسمون تازه چند ساعت قبلش فوت کرده بود...

من خیلی مرگ باباها برام غم انگیز نیست، یعنی چون همش لحظه شماری میکنم اغلب اوقات براش، دیگه اونطورا حالم بد شه و اینا نیست .

موتوری از راست اومد، کیفُ گرفتُ رفت.

نشون به اون نشون که چند ثانیه گذشت و من مات بودم و الان بیست روزی گذشته و من هنوز منتظرم برگردونه مدارکمُ . حداقل سیصد تومن پیاده نشم واسه گواهینامه.

حالم خوب نیست. به پریودی هم احتمالا ربط داشته باشه اما همش نه، مامانمم زیاد میگه از بچگی تا همین الان که بری دیگه برنگردی بهش اما همیشه برگشته. یا مثلا بعد اینکه پسرخاله ش مرد و دید زن پسر خاله ش چقد خوش خوشانشه، گاهی که خیلی سگ اخلاقی میکنه و فوش میده و اعصاب همه رو بهم می ریزه میگه ببین زن فولانی رو ، شوهرش مرد . عشق دنیا رو میکنه!

ممد یا هر ادم دیگه ای که باشه، من میترسم که بشه لنگه اون، میدونی که من جونش رو ندارم... سی سال بسه دیگه !

کیفه رو برد زنگ زدم بهش یعنی به خط خودم قول داد بر میگردونه، منتظرش نیستم اما چرا جواب داد خب...

حالم هیچ خوب نیست.

همه چی گرونه.

کرونا هست.

هیچ ادمی نیست بفهمه و بخاد حالمُ خوب کنه.

این پسر یازده ساله چرا خودکشی کرد؟

چرا هممون با هم خودکشی دسته جمعی نمی کنم از غمش؟

سروش صلواتیان خیلی خوبه، خدا حفظش کنه. اگه بعدا نخاد بره سیاسی بازی دربیاره و اینا...

هیچ حس خوبی تو دلم نیست . هیچ امیدی 

فقط روزا برن تا تموم شه .

تا به یه چیزی برسیم که نخوام روزا بگذرن

 

ready to die

once upon a time

I grew old enough 

To die


+ شده ورد زبونم - با یه ریتم اروم و کشدار - 

همین که فکرمی برای من بسه...*

با خیال اینکه به فکرمی راضی بودم...خوش بودم...

رسیده ام به جایی! به زمانی! که نمی دانم ....

فکرمی؟؟؟ 

* تیتر اسم یک اهنگ عجیب از خواجه امیری