شغل

تو هر لحظه و هر جایی عده ای دنبال فروش هستند ، پرزنت کردن خودشون ، خدماتشون یا کالاهاشون.

این قضیه داره خسته کننده میشه...

بعید میدونم هدفت از ماها، همچین چیزی بوده باشه.

روز - چهار و پنج

خب الان که نوشتم روز - چهار و پنج استرس گرفتم. هنوز مرخصی هستم و دلشوره کلی کار مونده برام، هنوز جسارت استعفا رو پیدا نکردم و دیشب توی خواب مامان می گفت داد و بیداد می کردی، نمیدونم کی قراره روانم آرامش پیدا کنه؟ آیا اصلا اون روز می‌رسه؟

دیروز صبح تا عصر مغازه بودم بخاطر کار "عین" و خب تا یک و نیم مشتری هم گاها می اومد و می رفت ، از استرس اینکه سرویس ساعت 4 رد میشه از جلو مغازه زود جمع کردم برگشتم خونه.

کل نیمه دوم روز رو خونه بودم، در تدارک تولد جوجه بودیم با تم هزار سال پیش :)

و امروز صبح دوباره مغازه و شروع ورد پرس ، پرستاشاپ یا هر چیزی که بتونه حالم رو کمی بهتر کنه.

احساس می کنم تو یه جای خیلی کم محبوس شدم و همه نگاه ها روی من زوم شدن ، احساس یه شامپازه وسط باغ وحش توی یه شهر بزرگ رو دارم ، نفسم به سختی بالا میاد و مدام نگرانم ، احساس گریه زیاد دارم و این دستمال های پاکلند اونقدر بی کیفیتن که آدم جرات نمیکنه به صورتش بکشه .

کل پروسه جدا شدن از شرکت قراره چطور پیش بره؟! از فکر کردن بهش حالت تهوع بهم دست میده.

امروز باید حداقل سه ساعت ورد پرس رو بخونم .

love or lust

عشق یا هوس؟

هوس هم نه، نمیدونم اسم احساسی که به این آدم دارم رو چی بذارم ، هرگز هرگز هرگز خانواده هامون رو تو یه سطح ندیدم و این تفاوت طبقاتی باعث شد همیشه احساس ضعف داشته باشم . شبی که با بچه ها خونشون جمع شده بودیم و دستگاه گرفته بود تا دورهمی بازی کنیم بعد رفتن بچه ها وقتی دو سه نفری مونده بودیم آلبوم عکسش رو آورده بود و داشت راجع به خانواده ش حرف می زد و من بعد برگشتن به خونه زار زدم. زار زدم از این همه تفاوت. برام مسجل شده بود هرگز نمیتونم خانواده خوبی رو داشته باشم و همین باعث شد جسارتش رو نداشته باشم برای بیان احساسم و حتی نتونستم بفهمم این حس از حسادته ؟ حسرته؟ یا دوست داشتن؟

تقریبا تنها دوستِ پسری بود که من داشتم بدون اینکه کنارش احساس نا امنی یا فاز شروع رابطه رو بگیرم . خیلی جاها حضور داشت و کمک کرد موقع مستقل شدنم ، موقع تک تک تصادف ها اولین نفر بود که بهش زنگ میزدم، موقع دانشگاه واسه ارشد رفتن بود تا منو از اون جاده کناره ببره که باد خنک از توی جنگل بیاد تو ماشین، حتی وقتی تصمیم به برداشتن حجاب داشتم اولین ری اکشن رو نشون داد و مثل یک دختر عهد قجر ته دلم از اینکه بی تفاوت نبوده خوشم اومد اما مثل یه فمنیست بهش توپیدم. اولین باری که در نبود برادرم مغازه اومدم ، اومد .

دیروز تو گروه رسما اعلام کرد با یه دختر تو رابطه رفته ، دختره دوست صمیمی دوستمونه و این یکی جای در رفتن نداره.

موقع نوشتن اینا همش داشتم به عین فکر میکردم و بی انصافی که داره در حق اون میشه ، اما هیچ وقت جسارتش رو نداشتم که به اون آدم بگم و هرگز نمیتونم تصور کنم باهاش رابطه ای خارج از چیزی که داریم داشته باشم پس چیز مهمی نیست . عین هست و خواهد بود و اگر یه روز رابطه بهم بخوره ، ربطی به این نوشته نخواهد داشت.

من چطور می تونم فراموشش کنم ؟ چطور می تونم بیخیال شم؟ چطور می تونم بگذرم؟ و چطور می تونم مطمین شم که اون هم هیچ حسی نداشته ؟؟؟

روز - سه

صبح کسل کننده ای بود ، به سختی از تختم جدا شدم و باز هم النگدره رو نرفتم ( میذارم رو حساب پیاده روی روز قبل و باشگاه و خستگی )

صبحونه مفصلی خوردم که باعث شده الان ساعت یک نیاز ضروری به دستشویی پیدا کنم و تو مغازه طبیعتا سرویس بهداشتی وجود نداره .

شروع کردم راجع به پرستاشاپ بخونم و مشتری پشت مشتری اومد که واسه بعضیا نتونستم کاری انجام بدم و پریدن.

قبلش هم فیلم پری دریایی رو دیدم و کاش جادو وجود داشت.

اگر جادو واقعی بود برای خودم سفر زیاد فراهم می کردم ، شهر به شهر و روستا به روستا ، با چوب جادوییم عکسایی که می گرفتم رو به جادویی ترین حالت ممکن ادیت می کردم و چاپ می گرفتم و به آدم ها هدیه می دادم. با گوی جادویی هم اتفاقات آدم ها رو می دیدم و بهشون کمک می کردم، علامه دهر بودن خیلی حس دلپذیریه :))

دارم فکر می کنم اگر مغازه نبود واقعا افسرده میشدم ، الان عایدی خاصی ندارم اما همین بودنش و بیکار محض نبودن واقعا موهبت جادوییه که باید بخاطرش از پدر و مادرم متشکر باشم. شاید روز بعد به این فکر کنم که اگر مغازه نبود شاید تلاش بیشتری می کردم و بر باعث و بانی این تفکر لعنت بفرستم. آدمیزاد که نه، خود من چقدر می تونم مودی باشم و عجیب رفتار کنم.

در اولین فرصت می بایست این طراحی سایت رو جدی کار کنم و کنارش یه سری چیزهای دیگه که بستگی به فضا و مکان آینده داره....

و زبان و زبان و زبان و زبان ............

پ.ن : دیشب ماه فوق العاده بود و تنهایی پارک جهان نما نشستم ، خیلی بی نظیر بود.

روز - دو

سر صبح مدیرم پیام داد و جوابش رو ندادم. ( نکته آموزشی به خودم اینه که واقعا نباید باشی، به هیچ وجه)

صبح زود بیدار شدم، چای و صبحانه و پیاده روی النگدره انجام شد.

ده خودم رو رسوندم به آرایشگاه ، ناخن ها رو قرمز جیگری باحال کردم ، مریم با ریمو کامل موافقت نکرد قرار شد فعلا لاک ساده بزنه از طرفی خوشال شدم که ناخن های قشنگی دارم و ساده و بی حال نشدن

اومدم مغازه و فروش همچنان ریده ست ، میخواست فقط منو از کارخونه بکشه بیرون .

عصر باشگاه دارم و احتمالا شام با دخترها بریم بیرون - امیدوارم که بشه - چون نمیخوام تنها باشم.

و برنامه فردا ؟؟؟ فردا باید چیکار کنم؟

زبان انگلیسی؟ عکاسی و ادیت؟ طراحی سایت مغازه؟ نمیتونم تصمیم بگیرم :(

فقط باید صبح زود برم النگدره و ساعت یک نوبت آرایشگاه گرفتم دوباره برای رنگساژ موهام.

روز - یک

امروز، اولین روزه که از شرکت پ. با یه مرخصی ده روزه اومدم بیرون ، بعد از نه سال کار کردن تو یه محیط ثابت امروز تقریبا بیکار محسوب میشم. بدون اینکه پلن دیگری داشته باشم که بلافاصله بعد از ترک کار فعلی بهش مشغول شم . فقط آستانه تحمل من تموم شده بود، همین. قرار نیست راجع به هر چیزی که گذشته حرف بزنم .

برای مستند کردن فعالیت هام تصمیم گرفتم هر روز صبح برنامه ریزی روزم بعلاوه آنچه گذشت رو اینجا مکتوب کنم ، جایی که نه کسی منو نقد خواهد کرد نه احتمال شناختنم وجود داره .

میدونم که نمیتونم از فکر کردن دست بردارم و این چند روز اونقدر درگیری ذهنی خواهم داشت که نمیتونم تصمیم درستی بگیرم فعلا نوشتن تنها راه در دسترس و امنه برای من.

* امروز رو دیروقت بیدار شدم ، به پیاده روی النگدره نرسیدم. اما لباسا رو شستم، صبحونه رو خوردم و اومدم مغازه ، ناهار خونه مامانم و ساعت شش جلسه رو میرم و بعد احتمالا برم خونه مامان ولی شب باید برگردم خونه خودم و سین و عین رو ببینم که قراره برن مشهد.

+ عین که رفت بدون دیدنش.

** فردا اول صبح حتما باید النگدره رو برم . و تصمیم بگیرم که چکاری انجام بدم . فعلا فقط باید ریلکس کنم و از هیچ کاری نکردنم لذت ببرم.