نرمال پیپل
قسمت هشتم هستم، ده دقیقه هم نگذشته
فیلم های هالیوودی همیشه همینقدر حس تلخ رو به آدم القا میکنند، حس عقب موندگی، حس جازدگی، از یه دوچرخه سواری دو نفره با پارتنرت از یه شام ساده خوردن تو یه گوشه پرت دنیا با دوستات، از یه بستنی خوردن تو میدون یه شهر ایتالیایی با پارتنرت.
این روزها با سین به همونجایی رسیدم که همیشه میترسیدم بعد دوازده سال همه چی آروم و بالغانه شده. خیلی دیره و من این همه آرامش و احترام رو نمیتونم تحمل کنم وقتی میدونم سالهای سختی رو متلاطم گذرونیم. نمیخوام بپذیرم که همه چیز میتونست هزار بار بهتر باشه اما ترسیدیم و جا زدیم و بلد نبودیم و نخواستیم یاد بگیریم. کاش هرگز جرات پیام دادن نمیداشتم . یا حداقل خیلی زودتر یاد میگرفتم زندگی کردن رو