نرمال پیپل

قسمت هشتم هستم، ده دقیقه هم نگذشته

فیلم های هالیوودی همیشه همینقدر حس تلخ رو به آدم القا میکنند، حس عقب موندگی، حس جازدگی‌، از یه دوچرخه سواری دو نفره با پارتنرت از یه شام ساده خوردن تو یه گوشه پرت دنیا با دوستات، از یه بستنی خوردن تو میدون یه شهر ایتالیایی با پارتنرت.

این روزها با سین به همونجایی رسیدم که همیشه میترسیدم بعد دوازده سال همه چی آروم و بالغانه شده. خیلی دیره و من این همه آرامش و احترام رو نمیتونم تحمل کنم وقتی میدونم سالهای سختی رو متلاطم گذرونیم. نمیخوام بپذیرم که همه چیز میتونست هزار بار بهتر باشه اما ترسیدیم و جا زدیم و بلد نبودیم و نخواستیم یاد بگیریم. کاش هرگز جرات پیام دادن نمی‌داشتم . یا حداقل خیلی زودتر یاد میگرفتم زندگی کردن رو

خوشحالی های کوچک

میتونی منو با یه جفت جوراب 

یه نوشیدنی گرم ترجیحا شکلاتی 

یه پیاده روی خفن تو روز بارونی_برفی، به شرطی که تهش برام نرگس بخری

با یه کتابی که چشم و دلم دنبالشه

با یه بپوش بریم شب ببینیم

با یه دسته گل که عطرش دیوونه کننده باشه

با یه شیشه کوچیک از عطر خودم که بگی چون با این عطر جذاب ترینی

با یه رژلب قرمز که بگی چون قرمز قشنگترینه رو لبات

با یه شکلات هوبی

یا حتی یه بوسه بی هوا

اونقدر خوشحال کنی که خودت حظ کنی از بودنت تو زندگیم

من که دیگه رو اوج ابرهام بخاطر بودنت

 

پ.ن : البته با چیزهای گرون قیمت هم خوشحال میشم و اونام لازمه اما خب مگه زندگی همین چیزهای کوچیک نیست، روزها و لحظه هایی که داریم از دستشون میدیم؟!

پ.ن : با سوییچ ماشین و کلید خونه و لباسای مارک دار و جواهرات و ساعت و ..... هم میتونی منو ببری تو ابرها ، هیچ مشکلی ندارم باهاش.

پت و پهن

دیدی وقتی از یکی خوشت میاد، حرف میزنی باهاش حتی حرفای روتین همیگشی چه لبخند پت و پهنی میشینه رو لب آدم؟!