یک روز خیلی معمولی البته با مهمان

عصر که از سرکار برگشتم به یه خوراک مختصر قناعت کردم و پریدم جلسه ، بعد واسه دیدن قسمت بعدی سریال normal people رفتم مغازه پیش برادرم ، حدودای ده رسوندمش خونه و سر راه خونه خودم میوه گرفتم و بعد پارک خیلییی سخت ماشین، به تینا پیام دادم که جان بیرون رفتن ندارم ولی تو پاشو بیا اینجا.

ده و نیم اومد و یه ساعتی نشست.

خوشحالم میوه داشتم، چای داشتم، سیگار داشتم، حتی شامم داشتم. مهمونی که میاد و بتونی ازش خوب پذیرایی کنی بهترین حس دنیا رو داره. 

فقط دوش نگرفتم و مرتب کردن ظرفا انرژی‌م رو گرفت ، فردا تو کلاس اسکواش حتما بو گند میدم، طفلک هم تیمی‌ها -_-

بوسه

من اولین بوسه‌م رو دوست نداشتم و به عنوان روحی که در این بدن هستم، آرزو میکنم که کاش میتونستم زمان رو به عقب برگردونم و اون آدم رو نبوسم.

حتی بوی دهن اون آدم که به یادم میاد عصبی میشم.

و غم انگیز اینه که اون آدم خیلی دور از لحاظ رابطه، اما هست. اراده کنم میتونم ببینمش، اما بوسه دوم که خیلی هم برام خوب بود هزار میلیارد سال ازم دوره و این بده.

 

پ.ن : قسمت اول normal people رو می بینم که این یادم اومدم

استقلال یک

برای همه یه نسخه واحد وجود نداره.

خونه تا الان حس عجیبی داشته ، خونه مستقل بدون مهمون بازی که ارزشی نداره. یاد نگرفتم مهمون دعوت کنم، پذیرایی کنم. همیشه یه چیزی هست واسه پیچوندن. متنفرم از حد وسط بودن. از پذیرش خودم با هر چیزی که هستم. این من، خیلی دوست نداشتنیه، خیلی.