یک روز خیلی معمولی البته با مهمان
عصر که از سرکار برگشتم به یه خوراک مختصر قناعت کردم و پریدم جلسه ، بعد واسه دیدن قسمت بعدی سریال normal people رفتم مغازه پیش برادرم ، حدودای ده رسوندمش خونه و سر راه خونه خودم میوه گرفتم و بعد پارک خیلییی سخت ماشین، به تینا پیام دادم که جان بیرون رفتن ندارم ولی تو پاشو بیا اینجا.
ده و نیم اومد و یه ساعتی نشست.
خوشحالم میوه داشتم، چای داشتم، سیگار داشتم، حتی شامم داشتم. مهمونی که میاد و بتونی ازش خوب پذیرایی کنی بهترین حس دنیا رو داره.
فقط دوش نگرفتم و مرتب کردن ظرفا انرژیم رو گرفت ، فردا تو کلاس اسکواش حتما بو گند میدم، طفلک هم تیمیها -_-