این یکی الکی الکی داره جدی میشه. دلم براش تنگ میشه واقعی و خیلی زیاد. ازش انتظار و توقع دارم که تا حد نسبتا نزدیک به قابل قبولی هم برآورده میشه. سالگرد دوستی رو جشن گرفتیم و یک جشن تولد برای من و یک جشن تولد برای اون ، یک شب یلدا ، یک نوروز ، یک ماه رمضون، یک محرم و صفر ( چون وی - خودم رو میگم - در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشودم پس عاشورا و تاسوعا و چهلم و چهل و هشتم مهمه ) چهارشنبه سوری رو با هم بودیم و دشت آفتابگردون رو باهاش رفتم ، بابلسر خونه دریا اینا ، گودبای پارتی خونگی آتنا به واسطه دوستی مون حضور داشت ، من مادرش رو دیدم باهاش قهوه خوردم . باهاش خوابیدم ، شب رو صبح کردیم و خیلی صبح ها رو با هم شب کردیم.

اما تو این شرایط هم من دارم به عواقب و مزایای کات کردن باهاش فکر میکنم. و راستش رو بخوام بگم خیلی از حجم استرس و دلواپسی و مسئولیتام کم میشه... پس قابل تامله

گفته بود تا آخر امسال بهش فرصت بدم و دلم میخواد فرصت رو کوتاه تر کنم و باید یه کاری واسش بکنم و یه حرفی بزنم. شک ندارم که تا آخر سال هم اتفاق میمونی نخواهد افتاد . اوف چقد این آشنایی ها مزخرفن ... چرا مثلا بعد همون شیش ماه نمیاد بگیره و تموم شه.